|
شش-هفت سال پیش تا اون موقعی که هنوز شبکههای اجتماعی اینقدر زیاد و پرطرفدار نبودند؛ به اینجا میگفتند «وبلاگستان». اصلا وبلاگ داشتن/نوشتن یه جورایی مُد بود. همه بالاخره یه گوشه-کناری یه چیزهایی واسه خودشون مینوشتن. من هم برای اینکه روی مُد باشم از همون هفت سال پیش شروع کردم به وبلاگ نوشتن. البته پنج سالش رو اینجا و دو سال قبلش رو تو پرشینبلاگ و بلاگفا. خلاصه همه سخت درگیر نوشتن بودیم. اونموقعها یه بازیهایی هم مُد بود که بهش میگفتن «بازیهای وبلاگی». اینطوری بود که یه بنده خدایی درباره یه موضوعی یه پستی میذاشت، بعد از پنج-شش تا از دوستاش دعوت میکرد که اونهام درباره آن موضوع بنویسن. دعوتی بود خب. حتما باید یکی میشناختت، دعوتت میکرد. اون وقت تو هم میتونستی قاطی بازی بشی. مثلا لیست کتابهای ناتمومت را بنویسی و اینا. همش هم فرهنگی بود! راستش من از همون اولش هم زیاد آدم رفیقبازی نبودم. تو همین به اصطلاح «وبلاگستان» دوست و رفیق چندانی نداشتم که منو به بازی دعوت کنن. البته از سر اتفاق فکر کنم یکی-دوباری به بازی دعوت شدم؛ اما خب اینجوری نبود که زیاد قاطی بازیم کنن. حق هم داشتن من قواعد بازی رو بلد نبودم، البته هنوزم بلد نیستم! نه سر قرارهای وبلاگی میرفتم، نه تو جمع بلاگرها میچرخیدم. راستش اصلا دوست نداشتم بلاگرها رو ببینم. بیشتر دلم میخواست همونطوری که از روی نوشتههاشون فرضشون کردم، توی ذهنم باقی بمونند. بعدها البته یه چند نفری را از نزدیک دیدم و یه نیمچه شناختی هم نسبت بهشون پیدا کردم که کاش نمیکردم! آهان یه چیزی رو هم بگم اونموقعها «لینک» هم خیلی مقولهی مهمی بود. یعنی اونهایی که چهار تا دوست و رفیق سرشناستر تو «وبلاگستان» داشتن، خیلی زودتر مخاطبهای بیشتر پیدا میکردند. چون اون دوست و رفیقها بهشون لینک میدادن، معرفیشون میکردن. در واقع یک جور حمایت بالادستی از پائیندستی بود. درست مثل شبکههای هرمی! خب منم که بیدوست و رفیق اصلا شما بگید چهار نفر بهم لینک میدادن، نمیدادن! تازه کلی هم پستهای خوب مینوشتم. همش درباره سینما و ادبیات و چه میدونم فیلم و کتاب معرفی میکردم و از اینجور مزخرفات. بعد به یه جایی رسید که بیخیال شدم. شروع کردم واسه دل خودم نوشتن. کامنتهای اینجا رو هم بستم؛ که هنوزم بسته است. اونموقع که من بیخیال شدم هنوز «وبلاگستان» واسه خودش «وبلاگستان» بود البته. هنوز همه قاطی بازی بودند و من داشتم دَم خونه خودمون بازی میکردم! خلاصه این بازی ادامه داشت تا ظهور شبکههای اجتماعی. از همون موقع بود که بازی بهم ریخت. همه رفتن که یه فضای جدید رو تجربه کنن و وبلاگها بیمخاطب موندند. خیلیها تخته کردند در وبلاگهاشون رو و خیلیهای دیگه هم مثل من سالی-ماهی یه چیزهایی مینویسن. البته یه چندتا وبلاگی هست که هنوزم مثل گذشته به روز میشه و لابد نویسندههاش هنوز به «وبلاگستان» اعتقاد دارند. حالا همه اینها را نوشتم که بگم دلم برای «وبلاگستان» تنگ شده. برای روزهایی که میاومدم تکتک لیست وبلاگهای به روز شدهام رو میخوندم؛ همین! |