عجيب حالم خوب است، همينطور الكی خوشحالم. زير كولر نشستهام، هلو میخورم، آهنگ ترنج محسن نامجو را گوش میدهم و به داستان كوتاه «سلطنت بر باد رفته» براتيگان فكر میكنم.
*«خانهاش در بركلی بود و من در مهمانیهایی كه آن بهار میرفتم میديدمش.
با سر و وضع آنچنانی میآمد مهمانی و تا نصفه شب حسابی میپلكيد و شراب میخورد و لاس میزد و بعد صحنه را برای هر كسی كه میرفت توی نخش، میچيد و از قضا برای خيلی از رفقای من كه ماشين داشتند. همه يكیيكی میرفتند سر ديگ آشی كه او برایشان پخته بود.
هميشه با قر و قميش میگفت: « من میرم بركلی. كسی ماشين نداره بره بركلی؟» يك ساعت طلای كوچك داشت كه حساب نصفهشب از دستش در نرود.
و هميشه يكی از رفقای من پيدا میشد و از زور شراب بله را میگفت و با ماشين میرساندش بركلی و او هم دعوتش میكرد به آپارتمان نقلیاش و بعد میگفت كه حاضر نيست با او بخوابد و اينكه با هيچكس نمیخوابد، اما اگر خودش دلش بخواهد میتواند شب بخوابد كف اتاق. يك پتوی پشمی اضافی هم داشت.
و هميشه دوستان من مستتر از آن بودند كه دوباره تا سانفرانسيسكو بنشينند پشت فرمان و همان جا سر میگذاشتند زمين و روی آن پتوی سبز ارتشی مثل مار میپيچيدند دور خودشان و صبح كه بلند میشدند مثل گرگی كه رماتيسماش عود كرده باشد، خشك و بدعنق میشدند و بعد بدون صبحانه يا حتی يك قهوه خشك و خالی همه چيز تمام میشد و او يك بار ديگر تا بركلی سواری گرفته بود.
باز يكی دو هفته بعد توی مهمانی ديگری سبز میشد و سر ساعت دوازده سرود « من میرم بركلی. كسی ماشين نداره بره بركلی؟» را سر میداد، و مادرسگ بدبختی كه هميشه يكی از رفقای من بود از هول حليم میافتاد توی ديگ و میرفت به ملاقات پتوی كف اتاق.»
من عاشق اين شاهزاده خانم بركلی شدهام. همينطور الكی البته!
*از داستان كوتاه «سلطنت بر باد رفته» از مجموعه داستان كوتاه «اتوبوس پير» نوشتهی ريچارد براتيگان